ساعت 2 بعد از ظهر است و کمی احساس گرسنگی میکنی، گرمای هوا یادآور میشود که مرداد ماه است با سرعت حدود 50 کیلومتر درحال رانندگی به سمت منزلت هستی تا به یک تقاطع میرسی، از آن تقاطع هایی که چراغ راهنما ندارد ، معمولا در این تقاطع رانندهها بلاتکیلفند،چنانکه بین مردم به تقاطع “چه کنم؟” معروف شده است.

ایست کامل میکنی تا ماشینهایی که سرعت بالا دارند بگذرند که ناگهان ماشینی از پشت به ماشینت برخورد میکند. از آینه به پشت سرت نگاه میکنی، راننده،خانمی جوان است به همراه 3 سرنشین دیگر که احتمالا فرزندانش باشند،از تقاطع عبور میکنی در گوشه خیابان توقف میکنی و از ماشین پیاده میشوی، نگاهی به سپر عقب میکنی، چند خط بلند و عمیق روی آن افتاده.
بگومگویی در سرت راه میافتد، خسارت چندانی نیست ولی به آدم برمیخورد که راننده مقصر حتی از ماشینش پیاده نشده ببیند چه دسته گلی به آب داده، با خودت میگویی خسارت ازش بگیر تا رفتار درست را یاد بگیرد، یعنی چه که حتی زحمت پیاده شدن هم به خودش نمیدهد؟ بعد به فاصلهای که درِماشین را باز میکنی تا پشت رُل بنشنی به این نتیجه میرسی که تحمل این هوای گرم و گرسنگی و جنگ اعصاب خیلی گرانتر از دریافت خسارت و متنبه کردن راننده خاطی برای تو آب میخورد.بنابراین به سرنشینان ماشین که به اتفاق سرشان را به سمت تو برگرداندهاند اشاره میکنی که بروند و راننده با زدن بوق که معلوم نیست معنیاش تشکر بود عذرخواهی بود یا خداحافظی، حرکت میکند.
یاحق
ثبت ديدگاه