وقتی پول جای رفاقت را گرفت
فرهاد همیشه فکر میکرد دوستیهای واقعی از هر چیزی قویتر هستند. او دوستانی داشت که از دوران مدرسه، دانشگاه و سالهای مختلف زندگی همراهش بودند. سالها خاطره، همدلی و شناخت متقابل باعث شده بود تصور کند این روابط بر پایه ارزشهایی عمیقتر از منافع شخصی بنا شدهاند. در میان این دوستیها، یکی از دوستانش به رفیقی بسیار نزدیک تبدیل شد. [...]
آنچه واقعا مهم است
زندگی این روزها آنقدر پرشتاب شده است که گاهی در میان کارها، مسئولیتها و دغدغههای روزمره، مهمترین اولویتهای زندگی را فراموش میکنیم. در تلاشیم بیشتر بسازیم، بیشتر به دست آوریم و بیشتر رشد کنیم؛ اما در این میان از لحظههای ساده و ارزشمندی که به زندگی معنا میبخشند غافل میشویم. گاهی یک فنجان چای با یک دوست قدیمی، یک تماس [...]
ارزش دلها در بازار قیمتها
همه میگویند «مهم یاد کردن است، نه هدیه» اما گاهی رفتارها چیز دیگری را نشان میدهند؛ انگار ارزش آدمها را با قیمت هدیههایشان میسنجیم، نه با نیت و محبتشان. در حالی که هر کسی به اندازه توان و وسع دلش هدیه میدهد؛ برای یکی یک شاخه گل، برای دیگری چیزی بیشتر. ارزش هدیه در بهای آن نیست، در یاد و [...]
روی هر شاخهای نپر
بعضی از سرمایهگذاری های کوچک انجام دادن و ندادنش چندان فرقی برامون نداره. شاید مبلغ اون سرمایه درحد یه غذا خوردن توی رستوران باشه ولی نکته اینه اگر سر رشتهای توی اون کار نداری ذهنت برای پذیرفتن هر پیشنهادی مخصوصا غیرمرتبط با تخصصت هرز و ضعیف میشه و موقعیکه پیشنهاد سرمایهگذاریهای کلان میاد که در تخصص ما نیست به لحاظ [...]
الفبای شهامت
به گمانم نهتنها ارتباطی میان خودداری از گردن نهادن با تقاضای کمک نیست، بساکه الفبای شهامت است.
یک ویرانکننده
به نظر میرسه یکی از غیرقابل تشخیصترین ویرانکنندههای زندگی، در اسارت تایید دیگران بودن است.
عقب نشینی
عقبنشینی از لحظهی پردرد اکنون سبب التیام یا تخفیف درد نمیشود، تنها موجب میشود عامل درد موقتی پنهان شود. این عقب نشینی یا فرار فقط راهمان را بلندتر میکند. یا بدتر اینکه به درد دیگر پناه ببریم. به هر حال روبرو شدن با ماجرا قطعی است کمی دورتر یا دیرتر، هویت آن دگرگون نمیشود چهبسا آن را سختتر و مقاومتر [...]
زره شرافت
مهم است که موفق بشوم یا در مسیر موفقیت باشم، علاوهبراین مهم است که زره شرافت بر تن داشته باشم و به بهانههایی چون: تقدیر، چارهای نیست و کاری از من ساخته نیست بیرونش نیاورم.
انیشتین و دستیارش
امتحان پایان ترم بود، دستیار انیشتین وقتی سوالهارو دید رو به انیشتین کرد و گفت این سوالهارو که پارسال هم داده بودی، چرا سوال تکراری میدی؟ انیشتین گفت سوالها یکیه فرقی نداره ولی جوابها سال به سال فرق میکنه. حتما همهمون این جملهی رو شنیدین، ولی مدتیه خیلی کسی بهش توجه نمیکنه یا بهتره بگم اساسا اکثر ادمها نمیپذیرند. امروز [...]
زدن به سیم آخر
زندگی شبیه یک قمارخانه است
وقتی سنت میاد بالا
وقتی سنت میاد بالا دیگه نمیتونی نوشتههای کتاب رو از نزدیک بخونی ولی با همون چشمها میتونی آدمها رو بشناسی وقتی سنت میاد بالا هر غذایی رو نمیتونی بخوری ولی حاضر نیستی با هرکسی همسفره بشی وقتی سنت میاد بالا موهای مشکی جاشو با موهای سفید پر کرده یا اصلا مویی برات باقی نمونده ولی قدر مو سفیدهایی که بی [...]