بعضی دردها و شکست‌ها، اثر یک دشمن آشکار نیست؛ کسی روی آن‌ها اسمش را نمی‌نویسد. ممکن است زخم را نزدیک‌ترین آدم زندگی‌ات زده باشد، اما هیچ‌وقت مسئولیتش را نپذیرد یا حتی دیگران هم نفهمند چه کسی باعث آن شده است.

غم‌انگیزترین حقیقت درباره‌ی خیانت این است که هرگز از دشمنانت نمی‌آید

فصل اول: دمپایی وسط کوچه

صدای زنگ دوچرخه از ته کوچه آمد.
اسفندیار سرش را از روی دفتر مشق بلند کرد، و پیش از آن‌که حتی نگاهش به در حیاط بیفتد، لبخند زد. صدای آن زنگ را از میان صدها صدای دیگر هم تشخیص می‌داد، منوچهر بود.
پیراهن آبی‌رنگی پوشیده بود که همیشه چند شماره برایش بزرگ‌تر می‌خریدند، چون مادرشان می‌گفت بچه قد می‌کشد و پول لباس نو نیست. آستین‌ها تا روی انگشت‌هایش آمده بود و هر چند قدم یک‌بار مجبور می‌شد آن‌ها را بالا بکشد، با همان حرکت سریع و بی‌حوصله‌ی بچه‌هایی که عجله دارند برسند به جایی که می‌خواهند.
دوچرخه را کنار دیوار انداختپ، نه گذاشت، انداخت، و نفس‌نفس‌زنان خودش را به ایوان رساند. چشم‌هایش برق می‌زد، از آن برق‌هایی که فقط در چشم یک کودک دیده می‌شود، برقی که هنوز نمی‌داند دنیا چیزهایی هم برای گرفتن دارد، نه فقط دادن.
«داداش… بستنی می‌خری؟»
اسفندیار دستش را داخل جیب شلوارش برد. چند سکه بیشتر نداشت، تمام پول توجیبیِ آن هفته‌اش. لحظه‌ای به کف دستش نگاه کرد، بعد به چهره‌ی منوچهر، به آن چشم‌هایی که هنوز منتظر بودند، و لبخند زد.
«برو دو تا بخر.»
منوچهر انگار دنیا را به او داده باشند. سکه‌ها را گرفت و دوید، آن‌قدر سریع که یکی از دمپایی‌هایش وسط کوچه جا ماند و او حتی برنگشت دنبالش.
اسفندیار خندید. نمی‌دانست سال‌ها بعد همین تصویر — همین دمپایی جا مانده وسط کوچه، همین لبخند کودکانه که پشت سرش هیچ سؤالی نداشت ،بارها و بارها در ذهنش تکرار خواهد شد، هر بار با طعمی تازه‌تر از تلخی.
پدرشان زود از دنیا رفته بود. آن‌قدر زود که اسفندیار، در سیزده‌سالگی، هنوز معنای کامل مرد شدن را نمی‌دانست، اما مجبور شده بود بخشی از آن را زندگی کند — همان بخشی که کسی توضیحش را نمی‌دهد، فقط یک روز روی شانه‌ی آدم می‌گذارندش و می‌گویند حالا بزرگ شدی.
از همان روزها، ناخودآگاه خودش را مسئول منوچهر دانست. اگر چیزی داشت، سهم منوچهر هم بود. اگر غذایی بود، اول او باید می‌خورد. اگر مشکلی پیش می‌آمد، اسفندیار باید حلش می‌کرد. هیچ‌کس این وظیفه را به او نداده بود. اما خودش آن را پذیرفته بود، همان‌طور که بچه‌ها گاهی بارهایی را برمی‌دارند که هیچ بزرگی از آن‌ها نخواسته، فقط چون کسی باید بردارد.
سال‌ها گذشت. اسفندیار ازدواج کرد. صاحب فرزند شد. شب‌های زیادی را با نگرانی پرداخت اجاره، قسط، حقوق کارگر، و هزینه‌ی زندگی صبح کرد،اما آرام‌آرام کسب‌وکاری ساخت. کوچک بود، اما با شرافت ساخته شده بود. هر آجرش بوی زحمت می‌داد، هر قراردادش بوی اعتماد.
در همین سال‌ها، منوچهر در راهی دیگر قدم می‌زد. کارهای پراکنده، شرکای نامطمئن، قرض‌هایی که برای جبران قرض‌های قبلی گرفته می‌شدند. آرام‌آرام بدهی‌هایش از کنترلش خارج شد، تا جایی که طلبکارها دیگر صبر نکردند و کارشان به شکایت کشید. حکم جلب برایش صادر شد، و منوچهر، به جای رو در رو شدن با ماجرا، فراری شد، چند ماه از شهر به شهر، از خانه‌ی این دوست به آن آشنا، در حالی که هر روز ترسش از دستگیر شدن بیشتر می‌شد.
اسفندیار وقتی فهمید، یک شب تا صبح نخوابید. صبح، بدون این‌که با کسی مشورت کند، سرمایه‌ای را که سال‌ها برای توسعه‌ی کارگاهش کنار گذاشته بود، برداشت و یک‌جا خرج پرداخت بدهی‌های برادرش کرد. حکم جلب لغو شد. منوچهر آزاد شد.
وقتی کار جان گرفت، همان کاری که حالا کمی کوچک‌تر شده بود، چون بخشی از سرمایه‌اش خرج نجات منوچهر شده بود، اولین کسی که اسفندیار به فکرش رسید، باز هم منوچهر بود.
با خودش گفت: «اگر کنار من باشد، شاید زندگی‌اش هم سر و سامان بگیرد.»
آن روز که منوچهر وارد کارگاه شد، اسفندیار احساس غرور می‌کرد. احساس می‌کرد دوباره دست برادرش را گرفته است، همان‌طور که سال‌ها پیش، وقتی پدر نبود، دستش را گرفته بود تا از کوچه عبور کند.
منوچهر همان دوران، با دختری به نام طوبی ازدواج کرد. اسفندیار امیدوار بود این ازدواج، این مسئولیت تازه، شاید کمکی باشد برای آرام شدن منوچهر، برای ساختن یک زندگی روی پایه‌های درست‌تر. اما چیزی را نمی‌دید. یا شاید نمی‌خواست ببیند.
اعتیاد، که سال‌ها پیش، در دوران فراری بودنش، آرام‌آرام وارد زندگی منوچهر شده بود، حالا، با مسئولیت‌های تازه‌ی زندگی مشترک، با هزینه‌هایی که فشار می‌آورد، شدیدتر شد. نه شروعِ تازه‌ای بود، ادامه‌ی همان مسیری بود که از قبل افتاده بود در آن، فقط این بار با سرعت بیشتر، با عمقی که هر روز او را بیشتر می‌بلعید. نه فقط جسمش را می‌خورد، فکرش را، قضاوتش را، شخصیتش را.

منوچهر دیگر شبیه گذشته‌اش نبود. اگر پولی لازم داشت، باید همان لحظه جور می‌شد. اگر مشکلی داشت، دیگری باید حلش می‌کرد. اگر اشتباهی رخ می‌داد، مقصر شخص دیگری بود. کم‌کم مسئولیت از زندگی او حذف شده بود، مثل آبی که آرام‌آرام از یک ظرف ترک‌خورده بیرون می‌رود، بدون این‌که کسی صدای ریختنش را بشنود.
اما اسفندیار هنوز همان برادر بزرگ‌تر بود. هنوز باور داشت می‌شود نجاتش داد

فصل دوم: عددهایی که جور نمی‌آمدن

پندار، پسر بزرگ اسفندیار، در کودکی رابطه‌ی نزدیکی با منوچهر داشت. برای او، منوچهر فقط یک عمو نبود. گاهی هم‌بازی‌اش بود، گاهی او را روی دوشش می‌نشاند و دور حیاط می‌چرخاند تا گیج شود و بخندد، گاهی برایش خوراکی می‌خرید، و گاهی ساعت‌ها کنارش می‌نشست و با او از فیلم‌هایی حرف می‌زد که بقیه‌ی بزرگ‌ترها حوصله‌اش را نداشتند.
بخشی از خاطرات شیرین کودکی پندار، با حضور منوچهر گره خورده بود،گره‌ای که بعدها، وقتی باز شد، چیزی از خودِ پندار را هم با خودش برد.
سال‌ها گذشت. پندار درسش را تمام کرد. جوانی دقیق، مسئولیت‌پذیر و اهل حساب‌وکتاب شده بود، از آن نوع آدم‌هایی که عدد را دروغ نمی‌دانند، چون عدد هیچ‌وقت برای دلِ کسی نرم نمی‌شود. به پیشنهاد پدرش وارد همان کسب‌وکاری شد که اسفندیار سال‌ها برای ساختنش زحمت کشیده بود.
در ابتدا همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید. اما هرچه بیشتر در کارها عمیق شد، چیزهایی دید که آرامشش را به هم زد. اعدادی که با هم جور درنمی‌آمدند. فاکتورهایی که تغییر کرده بودند. پول‌هایی که ردشان گم می‌شد. گزارش‌هایی که با واقعیت نمی‌خواندند.
برای پندار پذیرفتن این موضوع سخت بود. او دوست نداشت باور کند کسی که بخشی از کودکی‌اش را ساخته، حالا به پدرش خیانت می‌کند.

مدت‌ها دنبال توضیح می‌گشت. دنبال اشتباه. دنبال سوءتفاهم. اما هرچه جلوتر رفت، نشانه‌ها بیشتر شدند، و کم‌کم فاصله‌ای میان او و منوچهر شکل گرفت ،فاصله‌ای که نه از دشمنی آمده بود، نه از کینه، بلکه از دیدن حقیقتی که پدرش هنوز حاضر نبود ببیند.
یک شب، بعد از تعطیلی کارگاه، وارد دفتر شد. در را بست. روی صندلی نشست.
بابا باید یه چیزی بهت بگم.
بگو.
عمو داره بهت دروغ میگه.
پندار چند برگه روی میز گذاشت. اینا رو چند هفته بررسی کردم. چند تا پول ثبت نشده. چند تا فاکتور تغییر کرده. چند تا قرارداد جور دیگه گزارش شده.
اسفندیار به برگه‌ها نگاه نکرد. فقط به پسرش نگاه کرد.
داری زیادی حساس میشی.
بابا مطمئنم.
نه. تو منوچهر رو نمی‌شناسی.
حقیقت، همان‌جا روی میز افتاده بود، بین چند برگ کاغذ که هیچ‌کس بلندشان نکرد.
پندار، آن شب، چیزی فهمید که هیچ‌کس به او نیاموخته بود اما زندگی، به‌آرامی، داشت یادش می‌داد: آدم نمی‌تواند ذهن دیگری را عوض کند، فقط می‌تواند
حقیقتِ خودش را روی میز بگذارد و منتظر بماند تا روزی که آن دیگری، خودش، آماده‌ی دیدنش بشود

فصل سوم: چیزی که تو نمی‌بینی

بعد از آن شب، پندار دیگر کمتر حرف می‌زد. نه این‌که چیزی برای گفتن نداشته باشد، اتفاقاً هر روز چیزهای بیشتری می‌دید، اما فهمیده بود پدرش هنوز آماده‌ی شنیدن نیست. روشش را تغییر داد: مدرک می‌آورد، عدد نشان می‌داد، خطاها را توضیح می‌داد. اما هر بار بحث به همان نقطه می‌رسید، به جایی که اسفندیار میان واقعیت و برادری، برادری را انتخاب می‌کرد.
کم‌کم پندار سکوت را انتخاب کرد. سکوتی که از ناامیدی می‌آمد، نه از بی‌تفاوتی.
اما پندار تنها کسی نبود که تغییرات را می‌دید.
مهرین سال‌ها بود که منوچهر را می‌شناخت، تقریباً از روزهای اول ازدواجش با اسفندیار، آن‌قدر که بتواند تفاوت میان منوچهر دیروز و امروز را تشخیص دهد. در سال‌های اول هیچ حس بدی نسبت به او نداشت. منوچهر رفت‌وآمد می‌کرد، با بچه‌ها شوخی می‌کرد، در مهمانی‌ها می‌خندید، و عضوی عادی از خانواده به نظر می‌رسید.
اما سال‌ها که گذشت، چیزهایی تغییر کرد. تغییرهایی کوچک، آن‌قدر کوچک که شاید در نگاه اول دیده نمی‌شدند. اما وقتی سال‌ها کنار کسی زندگی کرده باشی، همان تغییرهای کوچک هم فریاد می‌زنند: قول‌هایی که فراموش می‌شدند، داستان‌هایی که هر بار شکل تازه‌ای پیدا می‌کردند، پول‌هایی که گرفته می‌شدند اما هیچ‌وقت کافی نبودند، و نگاه‌هایی که دیگر صداقت گذشته را نداشتند.
مهرین بیش از همه نگران چیزی بود که در خانه‌ی منوچهر می‌دید، چیزی که حس می‌کرد بیشتر از خودِ اعتیاد، خطرناک بود. منوچهر سال‌ها بود گرفتار اعتیاد شده بود، اما اعتیاد فقط مصرف کردن نبود؛ انگار آرام‌آرام ستون فقرات تصمیم‌گیری‌اش را هم خم کرده بود. دیگر برای بسیاری از تصمیم‌هایش خودش .نبود. بیشتر واکنش نشان می‌داد تا فکر کند. بیشتر دنبال راه‌حل فوری بود تا مسئولیت.
و در این میان، طوبی نقش پررنگی پیدا کرده بود.
مهرین نمی‌توانست چیزی را ثابت کند، اما سال‌ها مشاهده کرده بود. هر بار که منوچهر از خانه‌ی آن‌ها می‌رفت، چند روز بعد با خواسته‌ای تازه برمی‌گشت با ،دلخوری تازه، با ادعایی تازه، با توقعی تازه. انگار کسی مدام در گوشش زمزمه می‌کرد که حقش خورده شده، که سهم بیشتری دارد، که باید چیزی را پس بگیرد.
بارها نگاه طوبی را دیده بود. نگاه‌هایی که بیشتر از حرف‌هایش حرف می‌زدند، نگاه‌هایی که انگار مدام در حال حساب‌وکتاب بودند.
مهرین نمی‌توانست مدرکی روی میز بگذارد. اما حس می‌کرد منوچهر دیگر خودش نیست، انگار برای نگه داشتن آرامش خانه‌اش، برای ادامه دادن همان زندگی آشفته، برای تأمین هزینه‌های اعتیاد و خواسته‌های تمام‌نشدنی، کم‌کم به کسی تبدیل شده بود که حاضر است از هر فرصتی استفاده کند. حتی اگر آن فرصت، اعتماد برادرش باشد.
شب‌های زیادی مهرین شاهد بحث‌های اسفندیار و پندار بود. پندار با ناراحتی حرف می‌زد، اسفندیار با عصبانیت دفاع می‌کرد، و هر بار گفت‌وگو با دلخوری تمام می‌شد. گاهی پندار در را محکم می‌بست و به اتاقش می‌رفت. گاهی اسفندیار تا نیمه‌های شب در سکوت می‌نشست. و مهرین، میان این دو، فقط تماشا می‌کرد، تماشای شکافی که هر روز بزرگ‌تر می‌شد.
یک شب خانه در سکوت فرو رفته بود. پندار به اتاقش رفته بود، بچه‌ها خواب بودند، و اسفندیار روی مبل نشسته بود، فنجان چای در دستش آرام‌آرام سرد می‌شد.
مهرین کنار او نشست. چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت: می‌تونم یه چیزی بگم؟
بگو.
تا حالا شده فکر کنی شاید پندار راست میگه؟
اخم روی صورت اسفندیار نشست. تو هم شروع کردی؟
نه. فقط دارم سؤال می‌کنم.چند ثانیه سکوت میانشان ماند، بعد مهرین ادامه داد: پندار نه از منوچهر بدش می‌آد، نه دشمنشه. اتفاقاً سال‌ها دوستش داشته. پس چرا باید این حرف‌ها رو از خودش دربیاره؟
اسفندیار چیزی نگفت.
منم سال‌هاست منوچهر رو می‌شناسم،مهرین آرام‌تر ادامه داد، و یه چیزی رو می‌بینم که تو نمی‌بینی.
چی رو؟
این‌که اون آدم سابق نیست. اعتیاد فقط زندگیش رو عوض نکرده، فکرش رو هم عوض کرده. و طوبی، فکر می‌کنم بیشتر از چیزی که ما می‌بینیم روی تصمیم‌هاش اثر داره. نمی‌گم همه تقصیر اونه، نه. منوچهر خودش مسئول کارهای خودشه. اما حس می‌کنم سال‌هاست یکی مدام بهش یادآوری می‌کنه که از دیگران طلبکاره، که حقش ضایع شده، که باید چیزی رو پس بگیره. و هر بار که این حرف‌ها تکرار شده، یه تکه از منوچهر قدیمی گم شده.
اسفندیار سکوت کرده بود، فقط به بخار کم‌رنگ چای نگاه می‌کرد.
مهرین آخرین جمله را آرام گفت: «نمی‌دونم حق با منه یا نه. نمی‌دونم حق با پنداره یا نه. فقط می‌ترسم روزی بفهمی آدمی که داری ازش دفاع می‌کنی، مدت‌هاست اون کسی نیست که فکر می‌کنی.» مکثی کرد، بعد آرام‌تر افزود: ما نمی‌توانیم کسی را از سرنوشتی که خودش انتخاب کرده نجات بدهیم. فقط می‌توانیم تصمیم بگیریم چه‌قدر از خودمان را پای آن سرنوشت می‌گذاریم.
آن شب، برای اولین بار، اسفندیار جوابی نداشت. و همان شب بود که اولین ترک، روی دیوار بلند اعتمادش افتاد.

فصل چهارم: رفتن پندار

روزها می‌گذشتند، و خطاهای منوچهر کمتر نمی‌شدند. بیشتر می‌شدند. گاهی یک فاکتور، گاهی یک پرداخت نامشخص، گاهی پولی که باید جایی می‌بود و نبود، گاهی حرفی که با واقعیت جور درنمی‌آمد.
در ابتدا پندار هر مورد را یادداشت می‌کرد، با دقت، با حوصله، با این امید که شاید اشتباه می‌کند، شاید توضیحی وجود دارد که او نمی‌داند. اما هرچه زمان می‌گذشت، توضیح‌ها کمتر و سؤال‌ها بیشتر می‌شدند.
سخت‌ترین بخش ماجرا منوچهر نبود. پدرش بود. هر بار که مدرکی پیدا می‌کرد، دلش می‌لرزید، نه از کشف حقیقت، از گفتن آن به اسفندیار. چون می‌دانست نتیجه چه خواهد شد: باز همان نگاه، باز همان سکوت سنگین، باز همان جمله که تو داری اشتباه می‌کنی پسر. و هر بار چیزی در دل پندار فرو می‌ریخت.
یک شب، بعد از پایان کار، مدت زیادی در کارگاه ماند. کارگرها رفته بودند، چراغ بیشتر سالن‌ها خاموش بود، فقط نور زرد‌رنگ دفتر روی چند پوشه و برگه افتاده بود. پندار پشت میز نشسته بود، دستش روی پرونده‌ها بود، اما نگاهش جای دورتری را می‌دید.
به روزهایی فکر می‌کرد که روی شانه‌های منوچهر می‌نشست. به خنده‌هایش. به بستنی‌هایی که برایش می‌خرید. به روزهایی که باور داشت خانواده یعنی جایی امن، جایی که آدم لازم نیست مراقب پشت سرش باشد.
احساس می‌کرد چیزی از درونش شکسته است. نه اعتمادش به منوچهر، آن خیلی وقت بود ترک برداشته بود. چیزی که داشت می‌شکست، رابطه‌اش با پدرش بود.

چند ماهی از ازدواجش گذشته بود. هنوز زندگی مشترکش بوی تازگی می‌داد. هزینه‌ها کم نبود، قسط‌ها، خرج زندگی ،او بیشتر از هر زمان دیگری به شغلش احتیاج داشت. اما هر صبح که وارد کارگاه می‌شد، احساس می‌کرد باری سنگین روی سینه‌اش گذاشته‌اند. دیگر تحمل نداشت، نه تحمل دیدن آنچه اتفاق می‌افتاد، و نه تحمل این‌که هر بار حقیقت را بگوید و متهم به بدبینی شود.
آن روز صبح زودتر از همه به کارگاه رسید. هوا هنوز خنک بود. کلید را در قفل چرخاند و چند دقیقه در سکوت دفتر نشست. بعد کشوی میزش را باز کرد. چند وسیله‌ی شخصی‌اش را جمع کرد، یک دفترچه‌ی یادداشت، یک خودکار قدیمی، و عکسی که مدت‌ها گوشه‌ی میز گذاشته بود.
عکس را چند لحظه در دستش نگه داشت. مربوط به سال‌ها قبل بود: خودش، اسفندیار، و منوچهر، هر سه لبخند می‌زدند، انگار آدم‌های داخل آن عکس هیچ شباهتی به امروز نداشتند.
ظهر، وقتی اسفندیار وارد دفتر شد، پندار منتظرش بود. آرام. بدون عصبانیت. بدون بحث. کلیدها را روی میز گذاشت.
اسفندیار متعجب نگاهش کرد. اینا چیه؟
پندار چند ثانیه سکوت کرد. گلویش خشک شده بود. دیگه نمی‌تونم اینجا کار کنم بابا.
یعنی چی؟
یعنی خسته شدم.
اسفندیار اخم کرد. از به‌خاطر منوچهر؟
پندار نگاهش را پایین انداخت. نه، به‌خاطر خودم. به‌خاطر این‌که هر روز دارم چیزهایی می‌بینم که نمی‌تونم نادیده بگیرم. و هر بار که میگم، احساس می‌کنم تو حرفم رو نمی‌شنوی.
سکوت سنگینی بینشان افتاد. پندار برای اولین بار احساس کرد بغض دارد — نه از خشم، از غم. غم از دست دادن چیزی که سال‌ها برایش مقدس بود.
«بابا… من نمی‌خوام بین تو و عموم قرار بگیرم. نمی‌خوام قاضی باشم. نمی‌خوام هر روز ثابت کنم که دروغ نمیگم. فقط دیگه نمی‌تونم اینجا بمونم.»
اسفندیار چیزی نگفت. شاید انتظار داشت پندار آرام شود و برگردد. شاید فکر می‌کرد این هم یکی از دلخوری‌های موقت است. اما پندار تصمیمش را گرفته بود.
وسایلش را برداشت، به سمت در رفت. دستش روی دستگیره ماند مکث کرد. دلش می‌خواست پدرش صدایش کند، بگوید بمون، می‌خوام بیشتر بشنوم.اما آن جمله هیچ‌وقت گفته نشد.
پندار از در بیرون رفت. نور آفتاب روی صورتش افتاد. قدم‌هایش آرام بود، اما قلبش سنگین‌تر از همیشه می‌زد. او فقط از یک محل کار خارج نمی‌شد؛ داشت از جایی بیرون می‌آمد که روزی آن را ادامه‌ی رؤیای پدرش می‌دانست.
و تلخ‌ترین بخش ماجرا این بود که هنوز پدرش را دوست داشت. بیشتر از همیشه. اما دیگر نمی‌توانست کنار او بایستد و تماشا کند. شاید، با خودش فکر کرد، عشق به یک نفر هیچ‌وقت ایجاب نمی‌کند که آدم خودش را هم در سقوط او سهیم کند. می‌شود کسی را دوست داشت و، در همان حال، اجازه نداد آن دوست‌داشتن، آدم را به ته یک چاه بکشد.

فصل پنجم: اولین تردید

روزها گذشتند، روزهایی که در ظاهر شبیه هم بودند. کارگاه هر صبح باز می‌شد، کارگرها می‌آمدند، دستگاه‌ها روشن می‌شدند، سفارش‌ها ثبت می‌شدند. اما درون اسفندیار چیزی آرام نگرفته بود.
هر بار که از کنار صندلی خالی پندار عبور می‌کرد، قدم‌هایش کند می‌شد. گاهی حتی بی‌اختیار می‌ایستاد، نگاهش روی میز می‌ماند، روی همان جایی که سال‌ها پسرش نشسته بود، حساب‌ها را بررسی کرده بود، برای آینده‌ی کارگاه برنامه نوشته بود، و بارها تلاش کرده بود پدرش را از خطری که می‌دید آگاه کند.
اکنون صندلی خالی بود، اما حرف‌هایش هنوز در اتاق جریان داشت.
شب‌ها بدتر بودند. خیلی بدتر. وقتی سکوت خانه روی دیوارها می‌نشست، ذهن اسفندیار شروع به مرور گذشته می‌کرد. گاهی صدای پندار را می‌شنید، گاهی صدای مهرین را، و گاهی خودش را می‌دید که با قاطعیت از منوچهر دفاع می‌کند. آن لحظه‌ها بیش از هر چیز آزارش می‌دادند، نه به‌خاطر منوچهر، به‌خاطر پندار، به‌خاطر نگاه ناامیدی که آخرین روز در چشمان پسرش دیده بود. نگاهی که آن روز نفهمیده بود، اما حالا می‌فهمید.
یک شب تا دیروقت در پذیرایی نشسته بود. چراغ‌ها خاموش بودند، فقط نور کم‌رنگ خیابان از پنجره داخل می‌آمد. مهرین خوابیده بود. خانه ساکت بود. اسفندیار به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود، و برای اولین بار سؤالی را از خودش پرسید که سال‌ها از آن فرار کرده بود.
اگر پندار راست گفته باشد چه؟
همین یک جمله کافی بود، مثل سنگی که روی شیشه‌ی ترک‌خورده بیفتد. ناگهان ده‌ها تصویر از ذهنش عبور کردند: برداشت‌های مالی، توضیح‌های مبهم، قرارهایی که هیچ‌وقت عملی نشده بودند، قول‌هایی که هر بار به روز دیگری موکول می‌شدند، و نگاه‌های مضطرب منوچهر هر وقت صحبت حساب‌وکتاب پیش می‌آمد.

صبح روز بعد دیگر نتوانست خودش را قانع کند. باید حقیقت را می‌فهمید، حتی اگر همه‌چیز را ویران می‌کرد.
گوشی را برداشت. چند لحظه به نام منوچهر نگاه کرد. بعد تماس گرفت.
«سلام داداش.»
اسفندیار برای چند ثانیه سکوت کرد، بعد آرام گفت: منوچهر وقتشه حساب‌ها رو جمع‌بندی کنیم. همه‌ی حساب‌ها. از اول تا امروز.
آن طرف خط سکوت شد. سکوتی کوتاه، اما سنگین. آن‌قدر سنگین که اسفندیار آن را حس کرد، از پشت خط، مثل دستی که ناگهان روی سینه‌اش فشار می‌آورد.
و همان سکوت، آغاز چیزی بود که هیچ‌کدامشان دیگر نمی‌توانستند جلویش را بگیرند.

فصل ششم: جمله‌ای که گفته نشد

تماس که تمام شد، منوچهر مدتی به صفحه‌ی خاموش تلفن خیره ماند. انگار صدای اسفندیار هنوز در گوشش می‌پیچید. چند قدم در اتاق راه رفت، دستانش بی‌قرار بودند، نگاهش مدام از پنجره به دیوار و از دیوار به زمین می‌چرخید.
طوبی از آشپزخانه بیرون آمد. همان لحظه فهمید اتفاقی افتاده است.
«چی شده؟»
منوچهر جواب نداد.
اسفندیار زنگ زده؟
منوچهر آهسته گفت: می‌خواد حساب‌ها رو بررسی کنه.
طوبی لحظه‌ای ساکت ماند، اما نه از روی تعجب. بیشتر شبیه کسی بود که مدت‌ها منتظر رسیدن چنین روزی بوده است. بالاخره رسید.
منوچهر روی مبل نشست، سرش را میان دست‌هایش گرفت. «این بار فرق داره.»
طوبی آرام پرسید: می‌تونی توضیح بدی؟
منوچهر چیزی نگفت. و همین سکوت برای طوبی کافی بود.
سال‌ها بود که اوضاع را زیر نظر داشت. می‌دانست چه چیزهایی برداشته شده، چه چیزهایی ثبت نشده، چه چیزهایی اگر روشن شوند، دیگر راه برگشتی باقی نمی‌گذارند.
برای نخستین بار، نگرانی در چهره‌اش دیده شد. اما نگرانی او با نگرانی منوچهر فرق داشت. منوچهر از آشکار شدن حقیقت می‌ترسید. طوبی برای از دست رفتن فرصت می‌ترسید.
سال‌ها بود که تصور می‌کرد سهم بیشتری باید نصیب آن‌ها می‌شد. سال‌ها بود که موفقیت اسفندیار را با زندگی خودشان مقایسه می‌کرد، خانه‌ی بزرگ‌تر، ماشین بهتر، احترامی که مردم محل برای اسفندیار قائل بودند و هیچ‌وقت برای منوچهر قائل نبودند. و حالا حس می‌کرد اگر حساب‌ها باز شوند، همه‌ی راه‌ها بسته خواهد شد، نه فقط راه پول، راه همان عزتی که سال‌ها در رؤیایش داشت و فکر می‌کرد یک روز، از طریق منوچهر، به دستش می‌آورد.
چند دقیقه بعد آرام گفت: اگه قراره کاری بکنی الان وقتشه.
منوچهر سر بلند کرد. چه کاری؟
طوبی نگاهش کرد. نگاهی طولانی. خودت بهتر می‌دونی.
و گاهی خطرناک‌ترین تصمیم‌ها، دقیقاً از همین جمله‌های کوتاه متولد می‌شوند، جمله‌هایی که هیچ‌کس مسئولیتشان را قبول نمی‌کند، چون هیچ‌کس به‌صراحت چیزی نگفته.

فصل هفتم: جارو شده

صبح آن روز هوا سردتر از معمول بود. اسفندیار زودتر از همیشه به کارگاه رسید. شب قبل خواب درستی نداشت، چند بار از خواب پریده بود، چند بار ساعت را نگاه کرده بود، و چند بار جمله‌ای را که به منوچهر گفته بود در ذهنش مرور کرده بود: وقتشه حساب‌ها رو جمع‌بندی کنیم.
وقتی ماشین را خاموش کرد، چند ثانیه پشت فرمان نشست. دستش روی سوئیچ مانده بود. احساس عجیبی داشت، نه ترس، نه نگرانی، بیشتر شبیه حسی بود که آدم پیش از شنیدن یک خبر بد دارد، خبری که هنوز نشنیده، اما دلش آن را می‌داند.
از ماشین پیاده شد. کلید را از جیبش بیرون آورد. به سمت در دفتر رفت. اما همان لحظه ایستاد.
در نیمه‌باز بود.
ابروهایش در هم رفت. هیچ‌کس نباید آن ساعت آن‌جا می‌بود. آرام جلو رفت، دستش را روی در گذاشت. در با صدای کوتاهی باز شد.
چند ثانیه طول کشید تا مغزش آنچه را می‌دید درک کند. اتاق همان اتاق بود، اما همانطور نبود. قفسه‌ها سر جایشان بودند، اما پوشه‌ها نبودند. میز سر جایش بود، اما کشوها باز مانده بودند. کامپیوتر بود، اما هاردها نبودند. مدارک نبودند. دفتر حساب‌ها نبود. چند دستگاه کوچک هم ناپدید شده بودند.
انگار کسی شبانه وارد شده و هرچه به دردش می‌خورده با خودش برده بود.
اسفندیار بی‌حرکت ایستاده بود، فقط نگاه می‌کرد، مثل کسی که هنوز نمی‌فهمد کابوس دیده یا بیدار است. آرام به سمت بایگانی رفت. اولین کشو را باز کرد. خالی. کشوی دوم. خالی. سومی. خالی. فقط چند گیره‌ی کاغذ ته کشو افتاده بود.
دستش روی لبه‌ی فلزی کشو ماند. انگشتانش آرام می‌لرزیدند، نه از خشم، از ناباوری.
روی صندلی نشست. همان صندلی که سال‌ها روی آن نشسته بود. همان صندلی که پندار بارها روبه‌رویش ایستاده و سعی کرده بود چیزی را به او بفهماند.
ناگهان تصویر پندار در ذهنش زنده شد، ایستاده کنار میز، چشم‌هایش پر از دلخوری، و آن جمله: بابا عمو داره بهت دروغ میگه.
اسفندیار پلک‌هایش را بست، برای چند ثانیه، فقط چند ثانیه. اما وقتی بازشان کرد، دیگر نمی‌توانست از حقیقت فرار کند.
گوشی را برداشت. شماره‌ی منوچهر را گرفت. یک بار. دو بار. سه بار. هیچ پاسخی نیامد. بار چهارم، تلفن خاموش بود.
همین. خاموش. مثل تمام راه‌هایی که حالا بسته شده بودند.
برای اولین بار، خشم در وجودش بیدار نشد. چیزی سنگین‌تر آمد: غم. غمِ سال‌هایی که گذشته بود، غمِ اعتمادی که خرج شده بود، غمِ برادری که حالا زیر آوار حقیقت دفن شده بود.
سرش را پایین انداخت، آرنج‌هایش را روی زانو گذاشت، صورتش را میان دست‌هایش گرفت.
سال‌ها تلاش کرده بود منوچهر را نجات دهد، از بدهی، از زندان، از اشتباه، از اعتیاد. اما هیچ‌وقت از خودش نپرسیده بود که آیا منوچهر اصلاً می‌خواهد نجات پیدا کند یا نه.
آن لحظه ناگهان همه‌چیز را فهمید: پندار چرا رفت، مهرین چرا نگران بود، چرا هر بار که نام حساب‌ها می‌آمد منوچهر نگاهش را می‌دزدید، و چرا طوبی همیشه در سکوت مراقب همه‌چیز بود.
قطعات پازل بالاخره کنار هم قرار گرفته بودند. اما دیگر خیلی دیر شده بود.
اشک آرام از گوشه‌ی چشمش پایین آمد نه برای پول، نه برای مدارک، نه برای وسایلی که رفته بودند. برای آن پسربچه‌ای که هنوز در ذهنش زنده بود. همان پسربچه با پیراهن آبی گشاد. همان که وسط کوچه دنبال بستنی می‌دوید.
اسفندیار سال‌ها از آن کودک محافظت کرده بود. اما نفهمیده بود که مدت‌هاست آن کودک از بین رفته است.
آن روز کارگاه جارو نشده بود. در حقیقت چیزی بسیار بزرگ‌تر جارو شده بود: اعتماد، برادری، و بخشی از قلب اسفندیار. چیزهایی که دیگر هیچ‌وقت به شکل گذشته برنمی‌گشتند.

فصل هشتم: در انتظار یک جواب

سه روز گذشت. سه روزی که اسفندیار آن‌ها را به‌سختی به خاطر می‌آورد، انبوهی از تماس‌های بی‌پاسخ، و سکوتی در خانه که حتی مهرین هم جسارت شکستنش را نداشت.
روز چهارم، عصر، باز هم تماس گرفت. باز هم هیچ پاسخی نیامد. روز پنجم، ششم، هفتم، هر بار همان بوق‌های یکنواخت، هر بار همان سکوت آن طرف خط.
اما اسفندیار دست‌بردار نبود. هر روز سر می‌زد — به خانه‌ی منوچهر، به مغازه‌ی دوستانش، به هر جایی که فکر می‌کرد شاید سر و کله‌اش پیدا شود. کسانی که او را در آن روزها می‌دیدند فکر می‌کردند دنبال پولش است، دنبال مدارک، دنبال چیزی که بشود پس گرفت. اما حقیقت چیز دیگری بود.
اسفندیار، در عمیق‌ترین بخش وجودش، اصلاً دنبال پول نبود. او می‌خواست بفهمد چرا. چرا برادری که او سال‌ها برایش جنگیده بود، بدهی‌هایش را داده بود، وجود فراری‌اش را به خانه برگردانده بود، در کارگاه خودش جایی برایش باز کرده بود، با تمام شفافیت و صداقتی که داشت با او رفتار کرده بود، اعتبار رفته اش بازگشته بود. حالا، در یک شب، تمام آن سال‌ها را با خودش برده بود. این سؤال، نه خشم، چیزی بود که شب‌ها خوابش را می‌گرفت.
یک عصر، جلوی در خانه‌ی منوچهر، طوبی به استقبالش آمد. تنها. منوچهر، آن‌طور که طوبی گفت، خانه نبود.
طوبی گفت، با صدایی که سعی می‌کرد آرام و مطمئن به نظر برسد، «می‌دونم چقدر ناراحتی. حق هم داری. اما بهت قول می‌دم، به‌زودی همه‌چیز رو جمع می‌کنیم و برمی‌گردونیم. فقط بهمون یه کم وقت بده. الان وضعمون خیلی بده، اما داریم جمعش می‌کنیم.»
اسفندیار به چشمان طوبی نگاه کرد، به دنبال چیزی که نشانش بدهد این حرف واقعی است. اما چیزی پیدا نکرد، نه دروغ واضح، نه صداقت واضح، فقط یک سطح صاف و حساب‌شده که هیچ چیز را نشان نمی‌داد.
من پول رو نمی‌خوام، طوبی. من می‌خوام بدونم چرا.
طوبی، با لحنی که حالا کمی نرم‌تر شده بود، گفت: میفهمم. اما الان وقتش نیست. بذار حالش بهتر بشه. بذار یه کم آروم بشه. بعد، با هم می‌نشینیم، همه‌چیز رو روشن می‌کنیم. فقط، فعلاً دست از سرش بردار. داره بهش خیلی سخت می‌گذره.
اسفندیار آن روز رفت، نه چون قانع شده بود، بلکه چون چیزی در آن لحظه، در آن چهره‌ی خسته‌ی طوبی، او را به یاد این انداخت که شاید واقعاً وقت لازم است. شاید واقعاً قرار بود چیزی روشن شود.
اما آن وعده هرگز عملی نشد. هفته‌ها گذشت، و نه پولی برگشت، نه توضیحی آمد، نه نشستنی رو در رو اتفاق افتاد. هر بار که اسفندیار دوباره سراغش می‌رفت، طوبی با بهانه‌ای تازه او را آرام می‌کرد، چند روز دیگه، الان نمی‌شه، بذار حالش بهتر شه،تا روزی که اسفندیار فهمید این وعده‌ها هیچ‌وقت برای برگرداندن چیزی نبوده‌اند، فقط برای متوقف کردن او. حیله‌ای ساده، اما مؤثر، که طوبی، با مهارتی که فقط از سال‌ها زیستن در حاشیه‌ی یک زندگی پر از بحران به دست می‌آید، آن را بافته بود.

شاید، فکر کرد، بزرگ‌ترین دامی که برای خودمان می‌سازیم، باور به این است که می‌توانیم با خواستن، تصمیم دیگری را تغییر بدهیم. او می‌توانست برادرش را دوست داشته باشد، می‌توانست هر شب برایش دعا کند، می‌توانست تا آخر عمر منتظر یک جواب بماند — اما هیچ‌کدام این‌ها، اگر منوچهر خودش نمی‌خواست، چیزی را عوض نمی‌کرد.
این فهمیدن، خودش نوعی تسلیم بود. نه شکست. تسلیمی که آدم وقتی بپذیرد، دیگر بار سنگینی را که روی شانه‌اش نبود از دوش زمین نمی‌کند، بلکه آن را، برای همیشه، زمین می‌گذارد.

فصل نهم: شایعه‌ای که برگشت

طوبی، برخلاف آنچه اسفندیار در دل امید داشت، از منوچهر جدا نشد. ماند — نه از روی محبت، که آن، اگر روزی وجود داشت، حالا زیر فشار اعتیاد و بدهی و ترس له شده بود، بلکه از روی نوعی پیوند سرسخت‌تر، پیوندی که از مشترک بودن در یک راز ساخته می‌شود.
منوچهر، با گذشت هر هفته، بیشتر در اعتیادش فرو رفت. آن پولی که از کارگاه برده بود، به‌جای این‌که زندگی‌اش را سر و سامان بدهد، فقط مسیر سقوطش را سریع‌تر کرد. خانه‌اش کوچک‌تر شد، رفت‌وآمدهایش کمتر، و چشمانش هر بار که کسی او را می‌دید، گودتر و خالی‌تر به نظر می‌رسید.
اما خاموش ماندن، برای طوبی، کافی نبود. او می‌دانست که دیر یا زود، فامیل و دوستان و آشنایان، ماجرای واقعی را خواهند فهمید، که منوچهر دزدی کرده، که اسفندیار سال‌ها از او محافظت کرده بود و آخرش این‌طور پاسخ گرفته. و وقتی آن حقیقت فهمیده می‌شد، تنها کسی که در چشم مردم خراب می‌شد، منوچهر بود.
پس تصمیم گرفت پیش‌دستی کند.
با کمک طوبی، منوچهر شروع کرد به ساختن داستانی دیگر — داستانی که در آن، خودش قربانی بود، نه دزد. زمزمه‌هایی در گوش این خاله، آن عمو، فلان همسایه: که اسفندیار سال‌ها از کار منوچهر سوءاستفاده کرده، حقوقش را نداده، او را مثل یک کارگر معمولی نگه داشته در حالی که خودش پشت آن کسب‌وکار، سهم نابرابر می‌برده. که وقتی منوچهر خواسته حساب‌ها را شفاف کند، اسفندیار، از ترس افشا شدن، او را متهم به دزدی کرده تا خودش را تطهیر کند.
طوبی، با مهارتی که فقط از سال‌ها تماشای زخمی شدن خودش به دست زندگی به دست می‌آید، این داستان را با ظرافت در میان فامیل پخش می‌کردنه با اتهام مستقیم، که شک برانگیزد، بلکه با جمله‌هایی نیم‌تمام، با آه‌هایی که انگار چیزی را پنهان می‌کردند، با «بهتره چیزی نگم، ولی‌هایی که تخیل شنونده را به کار می‌انداختند.
برای مدتی، این تردید کوچک، در گوشه‌ی ذهن چند نفر نشست. اما حقیقت، آن‌طور که اسفندیار سال‌ها بعد فهمید، وزنی دارد که دروغ هرگز نمی‌تواند با خودش حمل کند.
مردم، یکی‌یکی، چیزهایی به یاد آوردند: سال‌هایی که اسفندیار خودش بدهی منوچهر را پرداخت کرده بود، بدون این‌که حتی یک کلمه به کسی بگوید. شب‌هایی که اسفندیار، با وجود تمام مشکلاتش، باز هم برای منوچهر دست به جیب شده بود. صبرهایی که اسفندیار، سال پشت سال، در برابر رفتارهای برادرش به خرج داده بود، در حالی که خودِ مردم، خیلی زودتر از او، فهمیده بودند چه خبر است.
و وقتی حقیقتِ شب دزدی، آرام‌آرام از زبان کارگرهای کارگاه، از زبان همان دوست مشترکی که منوچهر را دیده بود، از زبان خود پندار که دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت، بیرون آمد، تصویر کاملاً برعکس آن چیزی شد که طوبی امید داشت.
اسفندیار، در میان فامیل و دوست و آشنا، نه‌تنها خراب نشد، بلکه محبوب‌تر از همیشه شد. مردم برایش احترام تازه‌ای پیدا کردند، احترامی که از دیدن یک مرد می‌آمد که سال‌ها، در سکوت، بار برادری را به دوش کشیده بود که حتی نمی‌خواست نجات پیدا کند.
اما این محبوبیت، هیچ شادی‌ای برای اسفندیار به همراه نداشت. او نمی‌خواست قهرمان داستان کسی باشد. فقط می‌خواست برادرش را پس بگیرد، همان برادری که سال‌ها پیش، با دمپایی جامانده وسط کوچه، دنبال بستنی دویده بود. و آن برادر، حالا، برای همیشه، گم شده بود.
فهمیده بود آبرو چیزی نیست که آدم برای ساختنش تلاش کند؛ چیزی است که وقتی صادق بمانی، خودش، بی‌اجازه، دور آدم جمع می‌ش دو دقیقاً به همین دلیل است که هیچ دروغی، هرچقدر هم ماهرانه بافته شده باشد، نمی‌تواند برای همیشه جایی برای آن را بگیرد.

فصل دهم: آنچه دیگر برنگشتن‌طور.
پندار چند روزی فکر کرد. بعد، یک صبح، بدون خبر قبلی، در کارگاه پیدایش شد، همان‌طور که رفته بود، بدون سروصدا.
اسفندیار، وقتی او را دید، چند ثانیه فقط نگاهش کرد. هیچ حرفی رد و بدل نشد. اسفندیار آن جمله‌ای را که پندار سال‌ها منتظرش

شش ماه گذشت.
کارگاه دوباره سرپا شد، کندتر از قبل، با سرمایه‌ای کمتر، اما با شهرتی که، عجیب، حالا قوی‌تر از همیشه بود. مردم محل برای اسفندیار احترام تازه‌ای قائل بودند، احترامی که او هیچ‌وقت دنبالش نبود و هیچ‌وقت از آن لذت نبرد.
مهرین، چند هفته بعد از آن صبح تلخ، تصمیم گرفت کاری بکند. او می‌دید شوهرش، با وجود تمام آن خرابی، تنهاتر از همیشه شده، بدون منوچهر، بدون پندار، فقط با کارگری‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند و کارگاهی که هر روز سخت‌تر سرپا می‌ماند. یک عصر، بدون این‌که به اسفندیار چیزی بگوید، به دیدن پندار رفت.
بابات بهت نیاز داره، ساده، بدون اضافه‌گویی. نه این‌که بگه. خودش هیچ‌وقت نمی‌گه. اما کارگاه بدون تو لنگ می‌زنه، و دل اون هم همینطور، حق با تو بود، هیچ‌وقت به زبان نیاورد. نه از غرور، بلکه از این‌که گفتنش، یادآوری دوباره‌ی تمام آن هشدارهایی بود که نادیده گرفته بود، و او به‌اندازه‌ی کافی، در آن چند ماه، خودش را برای آن تنبیه کرده بود. گفتنش با زبان، چیزی به زخمش اضافه نمی‌کرد، فقط دوباره بازش می‌کرد.
پندار هم چیزی نخواست. او پدرش را به‌اندازه‌ی کافی می‌شناخت که بفهمد آن سکوت، خودش، نوعی اعتراف بود، اعترافی که در نگاه اسفندیار بود، در دستی که روی شانه‌ی پندار گذاشت و کمی بیشتر از حد معمول روی آن ماند، در صدایی که گفت خوبه که برگشتی بدون این‌که چیز دیگری اضافه کند.
پندار، آن صبح، چیزی در دل پدرش دید که هیچ‌وقت با کلمه بیان نشد، اما کافی بود.
مهرین، در سکوت، تماشا کرد که شوهرش، بالاخره، یاد گرفت بین خون و حقیقت، گاهی باید حقیقت را انتخاب کرد، حتی اگر دیر باشد، و حتی اگر هیچ‌وقت نتواند آن را با صدای بلند بگوید.
اما منوچهر، در این تصویر، جایی نداشت. هیچ ملاقاتی اتفاق نیفتاد، هیچ رو در رویی، هیچ آخرین جمله‌ای که بشود آن را پایان یا شروع تازه‌ای نامید. منوچهر، با طوبی، در همان مسیری ماند که خودش انتخاب کرده بود، مسیری که هر سال، اعتیادش عمیق‌تر، خانه‌اش کوچک‌تر، و فاصله‌اش با خانواده‌ای که زمانی او را دوست داشتند، بیشتر می‌شد.
اسفندیار، گاهی، خبرهای پراکنده‌ای از او می‌شنید، از این دوست، از آن آشنا، خبرهایی که هر بار غم تازه‌ای به دلش می‌نشاند، اما او دیگر دنبالش نمی‌رفت. نه از روی کینه. از روی چیزی شبیه به تسلیم، تسلیمِ مردی که فهمیده بود بعضی آدم‌ها را، هر چقدر هم دوستشان داشته باشی، نمی‌شود نجات داد، اگر خودشان نخواهند.
اما این ماجرا، اسفندیار را سنگدل نکرد. او هنوز همان مردی بود که دستش برای کمک به دیگران باز بود، هنوز همان مردی که اگر کارگری در کارگاهش مشکلی داشت، اولین کسی بود که کمک می‌کرد. اما چیزی در نحوه‌ی محبت کردنش تغییر کرده بود.
پیش از آن ماجرا، محبتش روان بود، بی‌حساب، بی‌سؤال، هر کسی که نیاز داشت، دستش به‌سادگی دراز می‌شد. اما بعد از آن، اسفندیار یاد گرفته بود که محبت، اگر بی‌حساب داده شود، گاهی به دست کسی می‌رسد که قدرش را نمی‌داند، و آن‌قدر می‌کشد تا چیزی نمانَد. حالا، پیش از این‌که دستش را دراز کند، یک لحظه مکث می‌کرد. یک لحظه فکر می‌کرد. این مکث، این فکر، تبدیل به بخشی از شخصیتش شد، نه دیوار، نه سنگ، فقط یک فاصله‌ی کوچک که قبلاً وجود نداشت.
با فامیل، با دوستان، با آشنایان، همان‌قدر مهربان بود که همیشه بود، اما دیگر آن گرمای بی‌مرز قبلی را به‌راحتی نشان نمی‌داد. کسی که یک بار به‌خاطر محبتش، بدترین ضربه‌ی زندگی‌اش را خورده بود، یاد گرفت که محبت را هم، مثل هر چیز دیگری، باید با احتیاط تقسیم کرد.
گاهی، در دل شب، وقتی خانه ساکت بود و مهرین خواب بود، اسفندیار هنوز تصویر آن پسربچه را به یاد می‌آورد، پیراهن آبی گشاد، دمپایی جا مانده وسط کوچه، چشم‌هایی که برای بستنی برق می‌زدند.
و هر بار، با خودش فکر می‌کرد که شاید بزرگ‌ترین دروغی که به خودش گفته بود، این بود که فکر می‌کرد آن پسربچه هنوز همان‌جاست، منتظر، زیر همان آسمان، با همان معصومیت.
اما آن پسربچه، سال‌ها پیش، در جایی میان بدهی و دروغ و سکه‌هایی که دیگر برای بستنی خرج نمی‌شدند، گم شده بود.
و این بار، هیچ سکه‌ای، هیچ محبتی، هیچ بار دیگری از جان گذشتنِ یک برادر، او را پیدا نمی‌کرد.
شاید آنچه اسفندیار، در پایان همه‌ی این سال‌ها، آرام‌آرام آموخت همین بود: آدم نمی‌تواند سرنوشت کسی دیگر را، هر چقدر هم او را دوست داشته باشد، به‌جای او بسازد. تنها چیزی که واقعاً در اختیار داشت، شیوه‌ی خودش بود برای ایستادن، صادق، با چشمانی بازبود حتی وقتی دلش هزار بار می‌خواست دوباره به همان روزهای گذشته کودکی پناه ببرد.

پایان