توی یک باغ دوهزار متری که پُر بود از درختان سیب و توت و گلابی، یک عمارت وسط آن باغ بزرگ ساخته شده بود که یک خانواده با خدم و حشم در آن زندگی میکردند آخرین فرزند خانواده غلامعلی بود که چهارسال داشت، بیشتراز اینکه مادرش را بشناسد بیبی خدیجه را میشناخت که از کودکی بزرگش کرده بود. بیبی خدیجه خیلی سال بود از جوانی همدم مادر غلامعلی بود.
بیبی خدیجه مشغول چانه کردن خمیر برای پختن نان بود، تنور را تازه روشن کرده بودند و هنوز داغ نشده بود. پدر غلامعلی خسته از سرکار آمده بود و زیر درخت سیب دراز کشیده و به خواب عمیقی رفته بود. آبانماه است و در این فصل درخت سیب مملو از سیبهای قرمز و خوش عطری شده بود.
غلامعلی مشغول بازی کردن بود که یکهو متوجه شد یک مار دو متری به کلفتی بازوی خودش به آرامی به سمت او در حرکت است.
غلامعلی پا به فرار میگذارد و فریاد میزند لولوِ لولوِ .
بیبیخدیجه رو میکند به مادر غلامعلی میگوید: این بچه هم هر جانوری میبیند میگوید لولو، حالا میخواهد سوسک باشد مارمولک یا مورچه ، و اعتنایی به فریادهای غلامعلی نمیکنند.
لولو افتاده بود دنبال غلامعلی و غلامعلی که به تنور رسیده بود پرید توی تنور که کمی داغ شده بود، مار چون تنور حرارت داشت مسیرش را عوض کرد و رفت وسط باغ ، بعداز چند دقیقه حاجرضا پدر غلامعلی داد کشید که سوختم.
بیبی خدیجه و مادر غلامعلی خودشان را رساندند بالای سر حاجرضا،دیدند بیهوش افتاده، حاجیهخانم گفت بیبی، حاجرضا سکته کرده،آنقدر جیغ کشیدند و توی صورتش زدند، اما انگار نه انگار.
حاجیهخانم به بیبی گفت برو همسایهها را خبرکن ببینم چه خاکی تو سرم شده، بیبی چادرش را انداخت رو سرش و خودش را رساند وسط کوچه و هوار میکشید که آهای مردم به دادمون برسید که حاجیرضا سکته کرده، سیدهاشم بقال پرید روی دوچرخهاش و رفت دنبال دکتر .
وقتی رسیدند بالای سر حاجی رضا تعدادی از اهل محل جمع شده بودند زیر درخت سیب، سیدهاشم داد زد برید کنار دکتر ببینتش. دکتر گوشی دکتریاش را گذاشت توی گوشش و داشت چشم میچرخاند روی بدن حاجرضا که متوجه گزیدگی روی سر حاجرضا شد. گوشی را از گوشش درآورد و گذاشت روی گردنش و سری تکان داد و با اشاره به هاشم بقال گفت که بریم. بیبی گفت چرا حرف نمیزنی دکتر بگو حالش چطوره؟ دکتر رو به حاجیه خانم کرد و گفت حاجیرضا را مار گزیده، دیگه کار از دست کسی برنمیآید، خدا بهت صبر بده.
شصتویک سال ازاون روز گذشته، غلامعلی الان شصتوپنج ساله است.
غلامعلی میگوید اینکه میگویند به مار کاری نداشته باشی بهت کار نداره حرفِ مفتِ.
خدا که بخواد اینکه مار بود با یک زنبور هم آدم رو میفرستد اون دنیا.
یاحق
ثبت ديدگاه